بسیاری منتقدان امروز میگویند «یک، دو، سه» ادبیات خواندنی آمریکای لاتین بهترتیب زمانی «صد سال تنهایی» نوشتهی گابریل گارسیا مارکز، «۲۶۶۶» نوشتهی روبرتو بولانیو و «صدای افتادن اشیا» نوشتهی خوآن گابریل واسکس است. صد سال تنهایی با رهآلیسم جادویی، ۲۶۶۶ با رهآلیسم درونگرا و صدای افتادن اشیا با سوپررهآلیسم نئوناتورالیستی به موضوعی جهانی میپردازند. موضوع صد سال تنهایی ورود بحران و مواجهه با بحران، موضوع ۲۶۶۶ جهانیسازی و سرمایهداری فوق پیشرفته و موضوع صدای افتادن اشیا صدور همزمان بحران و بحرانزدگان است. کتاب صدای افتادن اشیا در روایتی بسیار سنجیده و دقیق بدون هیچگونه جهتگیری حقایقی را دربارهی وضعیت یک نفر کلمبیایی امروز بیان میکند و چنان روایت میکند که نمیشود جلو دیدگاه کتاب جبهه گرفت. مسایل کلانی از قبیل صدور بحران از آمریکا به کلمبیا در دههی شصت در قالب کمکهای انساندوستانه (و ضمناً صدور بحرانزدهها بهنام سپاه صلح و نیروهای مردمی) و قاچاق مواد مخدر چنان با مسایل درونی و روابط انسانی در هم آمیخته که نویسنده توانسته بهخوبی خطوط داستان خود را پیش ببرد و خواننده را در سطوح مختلف با لایههای داستان خود درگیر کند. فضاسازیهای بسیار دقیق، شخصیتهای واقعی (سوپررهآلیسم) و احساسات درونی هر انسان براساس شخصیتاش، تکنیک خاص نویسنده در تغییر راوی و روایت و بسیاری نکات منحصربهفرد این کتاب موجب شده جوایزی از قبیل یکی از مهمترین جایزههای ادبیات آمریکای لاتین و اسپانیا (آلفاگوآرا، ۲۰۱۱) را دریافت کند و در سال ۲۰۱۴ بزرگترین جایزهی ادبیات جهان بهلحاظ مبلغ (جایزهی بینالمللی دوبلین) به این کتاب داده شود. محض اطلاع آنها که اینقبیل اخبار را میپسندند، ازجمله جوایز دیگری که به این کتاب دادهاند جایزهی انجمن قلم انگلستان (۲۰۱۲)، جایزهی روژه کایوا (۲۰۱۲) و جایزهی گرهگور فون رتسوری (۲۰۱۳) است. این کتاب به زبانهای بسیار (دستکم هجده زبان تاکنون) ترجمه شده است.
برای آشنایی با نثر و متن کتاب بخش کوچکی از فینالهی فصل اول را بخوانید:
...از دو کوچه گذشتیم بیآنکه کلامی حرف بزنیم. نگاهمان به سنگفرش ترکخوردهی پیادهرو بود یا به تپههای سبز سیر در دوردست که درختان ئوکالیپتوس و تیرکهای تلهفون، مثل فلسهای تمساح خیلا، بر آنها دیده میشد. وقتی وارد شدیم و از پلههای سنگی بالا رفتیم لاورده پا سست کرد که من پیش بروم. اولینبار بود همچو جایی میآمد و مختصات رفتار متناسب را نمیدانست. تردیدش به تردید حیوانی میمانست که در موقعیتی خطرناک گرفتار شده باشد. در اتاق مبله دو دانشآموز دبیرستانی، دو نوجوان که باهم چیزی میشنیدند و گاهگاه به هم نگاه میکردند و هرزه میخندیدند و مردی با کتوشلوار و کراوات و کیفدستی چرمی رنگورورفته بر زانواناش دیدیم که بیشرمانه خروپف میکرد. خواستهمان را برای زن پشت میز توضیح دادم. هویدا بود زن به درخواستهای عجیبی ازایندست عادت دارد. چشم ریز کرد بلکه من را بشناسد یا متوجه شد پیشتر بارها آنجا آمدهام و بعد دستاش را پیش آورد و گفت:
«عرض کنم که... چی میخواین گوش بدین؟»
لاورده مثل سربازی که تفنگاش را بهنشانهی تسلیم واگذار میکند نوار را به او داد. لکههای گچ چوب بیلیارد بر انگشتهاش کاملاً هویدا بود. رفت و پشت میزی نشست که زن به او نشان میداد. هیچوقت او را اینقدر حرفشنو و فروتن ندیده بودم. هدفون بر گوش گذاشت، تکیه داد و چشمهاش را بست. من هم در این میان پی چیزی بودم که مشغولاش شوم تا زمان بگذرد. دستانام چنان مجموعهی اشعار سیلوا را برگزید که انگار هیچ قصدی در انتخاب آن نداشتم (شاید جشن سالگشت به شکلی خرافاتگونه بر من اثر گذاشته بود). نشستم، هدفون برداشتم و با حس عبور از زندگی حقیقی یا نزدیکتر شدن به زندگی حقیقی، حس آغاز زندگی در بعدی دیگر، آن را بر گوشام گذاشتم. وقتی «شبانه» شروع شد، وقتی صدایی ناشناس ـ صدایی باریتون که با اجرای نمایشی پهلو میزد ـ اولین خط شعر را بازخواند که همهی کلمبیاییها دستکم یکبار خواندهاند، متوجه شدم ریکاردو لاورده گریه میکند. صدای باریتون با همنوازی پیانو گفت «شبی عطرآگین» و ریکاردو لاورده که اینها را نمیشنید در چندقدمی من پشت دستاش را و بعد کل آستیناش را به چشماش کشید، «با زمزمهها و آوای موسیقی پرواز بالها». شانههای ریکاردو لاورده لرزیدن گرفت و سرش فرو افتاد، دستاناش را مثل کسی که دعا میکند بههم جفت کرد. سیلوا به صدای باریتون نمایشی گفت «سایهی تو، سست و نزار، سایهی من، قامتگرفته از نور ماه». نمیدانستم به لاورده نگاه بکنم یا نکنم، او را در غماش تنها بگذارم یا بروم و جویای احوالاش شوم. یادم هست بهخودم گفتم خوب است دستکم هدفون را از گوشام بردارم و با این کار، مثل بقیهی اتفاقاتی که آشنایی من و لاورده را رقم زده بود، بیحرفزدن او را به گفتوگو با خودم وا دارم. یادم هست این کار را نکردم و در سکوتی ایمن شنیدن شعرخوانی را پی گرفتم که در آن مالیخولیای شعر سیلوا بیاینکه خطری ایجاد کند غمگینام میکرد. حس میکردم غم لاورده غمی خطرناک است، نگران محتوای این غم بودم اما بهفراست خوددار ماندم و پیش نرفتم که ببینم چه شده است. زنی را که لاورده منتظرش بود، ناماش را، بهخاطر نداشتم و او را با حادثهی ئل دیلوویو مرتبط نمیدیدم، اما در صندلیام ماندم و هدفون را بر گوش نگه داشتم و تلاش کردم در غم لاورده دخالت نکنم. حتا چشمام را بستم که نگاه خیرهی ناخواسته و ناجورم مایهی آزارش نشود، بلکه در شلوغی این محل عمومی مختصر حریمی خصوصی برای خود دستوپا کند. در سرم، و تنها در سرم، سیلوا گفت: «و حالا سایهیی کشیده و یکتا بودند.» در دنیای درونیام، سرشار از صدای باریتون و کلمات سیلوا و موسیقی شلوغ پیانو که کلمات را در میان میگرفت، زمانی گذشت که در حافظهام کشدار میشود. کسانی که به شنیدن شعر عادت دارند میدانند این حالت چهگونه رخ میدهد: زمان مثل مترونوم گرفتار خطوط شعر میشود و در همان حال مثل زمان در خواب منبسط و مایهی پراکندگی و سردرگمی میشود.
وقتی چشم باز کردم لاورده رفته بود.
هنوز هدفون بر گوشام بود وقتی پرسیدم: «کجا رفت؟» صدا بیشازحد بلند بود و واکنش مضحک من برداشتن هدفون و تکرار پرسش بود، انگار که خیال کرده باشم زن پشت میز بار اول سوآلام را نشنیده است.
پرسید: «کی؟»
گفتم: «دوستام.» اولینبار بود که لاورده را دوست خودم میخواندم و احساس مسخرهیی سراغام آمد: نه! لاورده دوست من نبود. «آقایی که اونجا نشسته بود.»
زن گفت: «آهان! نمیدونم. چیزی نگفتن.» بعد رو برگرداند و جوری بیاطمینان تجهیزات صوتی را وارسی کرد که انگار من به کار او اعتراض کردهام. بعد گفت: «من نوارو بهشون پس دادم. میتونین از خودشون بپرسین.»
از اتاق بیرون آمدم و سردستی ساختمان را جستوجو کردم. خانهی آخرین روزهای زندگی خوزه آسونسیون سیلوا حیاطخلوتی در میانه داشت مستقل از راهروهایی با پنجرههای باریک شیشهیی که در زمان زندگی شاعر وجود نداشت و حالا برای بازدیدکنندگان سرپناه باران بود. صدای قدمهام در آن راهروهای ساکت طنینی نداشت. لاورده نه در کتابخانه بود، نه بر نیمکتهای چوبی نشسته بود و نه در اتاق کنفرانس بود. حتماً رفته بود. طرف در ِباریک خانه رفتم، از برابر نگهبانی با ئونیفورم قهوهیی گذشتم که مثل اوباش فیلمها کلاه کج گذاشته بود، از اتاقی که صد سال پیش شاعر در آن به سینهی خود شلیک کرده بود گذشتم و وقتی وارد خیابان چهاردهم شدم دیدم خورشید پس ِساختمانهای بولوار هفتم پنهان شده است، دیدم چراغبرقهای زردرنگ خیابان انگار که خجالت کشیده باشند یکییکی روشن میشوند و بعد ریکاردو لاورده را با بارانی بلند و سر فروافتاده دیدم که دو کوچه جلوتر میرفت و به همین زودی جلو باشگاه بیلیارد رسیده بود. به خودم گفتم: «و حالا سایهیی کشیده و یکتا بودند.» این خط از شعر بیدلیل به ذهنام آمد و در همان حال موتورسیکلتی دیدم که تا آن لحظه بیحرکت بر پیادهرو مانده بود. شاید بهایندلیل دیدماش که دو سوارش اصلاً ذرهیی تکان نخورده بودند. پای آنکه پشت نشسته بود تا رکاب موتور بالا آمد و دستاش در نیمتنهاش پنهان شد. هردو کلاه ایمنی سرشان کرده بودند و آفتابگیر ِچهرهپوش ِهردو سیاه بود: چشم مستطیلی بزرگی بود در سری بزرگ.
بهفریاد بر لاورده بانگ زدم، اما نه بهایندلیل که میدانستم همالان چه اتفاقی براش خواهد افتاد، نه بهایندلیل که میخواستم به او هشدار بدهم، فقط میخواستم به او برسم، حالاش را بپرسم و بلکه به او کمک کنم. اما لاورده صدای من را نشنید. قدمهام را بلندتر برمیداشتم و از لابهلای عابران پیادهرو تنگ پیش میرفتم و کنار خیابان میرفتم که اگر لازم شد سریعتر بروم، وارد خیابان شوم و ناخواسته با خود میگفتم: «و حالا سایهیی کشیده و یکتا بودند.» یا نمیگفتم بلکه مثل جرنگهیی که در سرمان میشنویم و نمیتوانیم نشنویم تحملاش میکردم. در گوشهی بولوار چهارم اتوموبیلها در شلوغی ترافیک دم غروب آرامآرام در خیابان ِیکخطه پیش میرفتند و وارد خیمهنس میشدند. جلو یک اوتوبوس سبز، که همانجا چراغهاش را روشن کرد و گردوغبار خیابان و دود اگزوزها و اولین قطرههای ریز باران را مرئی کرد، فضا یافتم که از خیابان رد شوم. وقتی به لاورده رسیدم، یا آنقدر به او نزدیک شدم که ببینم شانههای بارانیاش بر اثر بارش باران تیرهتر دیده میشود، به باران فکر میکردم و به یافتن سرپناه. گفتم: «همهچی درس میشه.» حرفی یاوه بود چون نمیدانستم همهچیز اصلاً چه هست، چه برسد به اینکه درست میشود یا نمیشود. ریکاردو با چهرهیی بههمپیچیده از درد به من نگاه کرد و گفت: «ئهلهنا هم توش بود.» پرسیدم: «تو چی؟» جواب داد: «تو هواپیما!» یک آن گیج شدم و خیال کردم نام آئورا ئهلهنا است، ئهلهنا را با چهره و شکم برآمدهی آئورای باردار دیدم و گمان میکنم در آن لحظه احساسی تازه تجربه کردم که ترس نبود، هنوز ترس نشده بود، اما بسیار به ترس شبیه بود. بعد دیدم موتورسیکلت مثل اسبی جفتکپران به خیابان پرید، دیدم شتابناک مثل توریستی که پی نشانی میگردد نزدیک شد و درست در لحظهیی که بازوی لاورده را گرفتم، در لحظهیی که دستام به آرنج آستین چپ بارانیاش چسبید، سرهای بیچهره به ما نگاه کردند. تپانچهشان، بیتعارف و بیتشریفات مثل دستی فلزی، ما را نشانه گرفت و دو تیر شلیک شد. صدای شلیک را شنیدم و لرزهیی آنی در هوا احساس کردم. یادم هست قبل ِاینکه ناگهان وزن تمام بدنام را احساس کنم دستام را بالا بردم که سپر سرم باشد. پاهام سست شده بود و نگهام نمیداشت. لاورده بر زمین افتاد و من با او افتادم. دو بدن بیصدا بر زمین افتاد و مردم فریاد کشیدند و صدای زنگ و همهمه در گوشام بلند شد. مردی کنار بدن لاورده آمد بلکه او را بلند کند و یادم هست وقتی دیگری سراغ من آمد که به من کمک کند غافلگیر شدم. گفتم یا یادم میآید گفتم من خوب ام! چیزیام نشده است! خوابیده بر زمین دیدم کسی میان خیابان پرید، مثل کشتیشکستهها دست تکان داد و جلو وانتی سفید که به کنج خیابان میپیچید ایستاد. چندبار نام ریکاردو را به زبان آوردم. گرمایی در شکمام احساس کردم و به خودم گفتم نکند خودم را خیس کردهام، اما بیدرنگ فهمیدم آنچه تکپوش خاکستریام را خیس کرده ادرار نیست. کمی بعد بیهوش شدم اما آخرین تصویری که بهروشنی در ذهنام مانده است تصویر بدنام است که به هوا بلند شد و تصویر مردانی که جهدکنان من را، مثل سایهیی کنار سایهی دیگر، کنار لاورده پشت وانت گذاشتند و لکهی خونی کف وانت ماند که در آن ساعت، با آن نور کم، به سیاهی آسمان شب بود.
http://www.vandadjalili.com/article/7/
http://www.cheshmeh.ir/book/صدای-افتا...
خرید کتاب صدای افتادن اشیا
جستجوی کتاب صدای افتادن اشیا در گودریدز
معرفی کتاب صدای افتادن اشیا از نگاه کاربران
من برای اولین بار مصاحبه رادیویی با Vasquez در مجله CBC Writers and Company در ماه گذشته شنیدم و از زندگی و منافع ادبیاش متنفرم. او در کلمبیا متولد شد اما در لندن تحصیل کرده و پس از گارسیا مارکز، وارگاس لوسا و کارلوس فوئنتس (سه نویسنده که تحسین می شوند) در پاریس زندگی می کردند. وی آخرین بار در بارسلونا زندگی کرده است. من اخیرا آنجا بودم و اخیرا کتاب خود را \"The Noise of Things Falling @\" ردیابی کردم. این یک چالش بود، چون این اولین رمان است که به طور کامل در اسپانیایی خوانده می شود (از آنجا که ترجمه انگلیسی تا پاییز 2012 به پایان نمی رسد). این کتاب برنده Premio Alfaguara de novela 2011 بود و دلیل آن پیروزی است - خواندن عالی داستان داستان زیبای، غم انگیز و بسیار ناراحت کننده است که به طور منظم @ جنگ سالار @ در کلمبیا از طریق چشم شخصیت های اصلی به نمایش در می آید. آنتونیو استاد جوان است که دوست ریکاردو لاورده، مرد مسن تر است که از بازی بیلیارد لذت می برد. هنگامی که او به قتل می رسد، آنتونیا شروع به کشف Laverdes گذشته و کشف یک خانواده در جهان مواد مخدر خشن. جهان را تصور کنید که در آن زمانی که شما راه رفتن را به جایی که همه کابلی های تلفن همراه است بروید، زیرا اگر یک بمب گذاری وجود داشته باشد، باید به خانه (در آن روزهای قبل از تلفن همراه) تماس بگیرید. جهان را تصور کنید که بچه ها از یک باغ وحش خصوصی بازدید می کنند - متعلق به پابلو اسکوبار، رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر، که بسیاری از مردم را کشت و حتی هواپیما را منفجر کرد تا نقطه نظر او باشد. این کتاب دارای آثار فراوانی در کلمبیا (خوب و بد) بود. چیزی که من در مورد واسکوس دوست دارم این است که او موعظه نمی کند و قهرمان ما واقعا احساسات خود را بیشتر نشان می دهد. Vasquez با Vargas Llosa مقایسه شده است و اغلب من زبان و سبک خود را در کلمات خود گرفتم، اما او قطعا سبک خود را دارد. او با کلمات در مورد صداها وthings سقوط @ و حتی باعث شوخی در مورد @ 100 سال Solitude @ با اذیت کردن عنوان سرپرست Columbian بازی می کند. ویژگی های توصیفی او استادانه است و شخصیت های او هم واقعی و هم مبهم هستند، اما من آن کیفیت را دوست دارم، این کتاب را بخوانید وقتی ترجمه های انگلیسی بیرون می آید.
مشاهده لینک اصلی
من از این کتاب فوق العاده لذت بردم. این پوشش آن را به عنوان @ ظاهر دقیق جنگ های مواد مخدر در کلمبیا توصیف می کند، بنابراین من این توضیحات را ترک می کنم. داستان های شخصی که در اطراف این موضوع مرکزی بافته شده عمیق، حرکتی و معناداری است. من عاشق پرویز زیبا و منحصر به فرد و تصاویری که توسط نوشتار مطرح شده بود را دوست داشتم. من همچنین به بررسی موضوعات اصلی رمان ها علاقه داشتم: ماهیت حافظه و پشیمانی چیست؟ آیا ما واقعا کنترل معنی دار زندگی ما داریم؟ چگونه تصمیم گیری می کنیم و چگونه با پیامدهای آن مقابله کنیم؟ صدای چیزهایی که در حال سقوط بود، به من یک تجربه خواندن متفکرانه و عمیقا احساس کرد. من آن را خیلی دوست داشتم
مشاهده لینک اصلی
آنتونیو یامارا استاد حقوق در بوگوتا، کلمبیا است. او پس از کار با بیلیارد بازی را آزاد می کند. در سالن بیلیارد او با ریکاردو لارده، مردی که در 19 سال زندان بوده است، ملاقات می کند. او یک راز به آنتونیو و دیگران است. آنچه که او در زندان بود، ناشناخته است، اما این عبارت در کتاب منتشر شده است، او باید چیزی را انجام دهد. @ آنتونیو تلاش می کند تا ریکاردو را بهتر بشناسد و با او سر و کار دارد. این به یک مصیبت پایان می رسد زمانی که دو مرد در موتور سیکلت تفنگ ریکاردو پایین و او را بکشند. در جریان تیراندازی ریکاردو، آنتونیو توسط یک گلوله ای که از طریق روده اش می رسد، به سختی ستون فقرات خود را از دست می دهد و در استخوان لگنش فرود می آید. او برای چندین ماه از کوسه ها استفاده می کند. مهمتر از آسیبهای جسمی او، روانشناسی اوست. او با ترس و هراس در مورد همه چیز و هر کس پر می شود و یک مورد کامل از اختلال استرس پس از ضربه روانی دارد. او با کابوس، توهم، توهم، پارانویا، ترس و عدم امکان حفظ یک رابطه سالم با شریک زندگی خود، اورا و فرزندش لتیسیا رنج می برد. در حال حاضر نزدیک بودن خود را برای او غیر ممکن می سازد، زیرا او در سر خود زندگی می کند و خود را با ترس های خود محاصره می کند. Aura نمی داند PTSD و به آنتونیو می گوید: \"این بیش از سه سال بوده است. چرا شما نمی خواهید این کار را بکنید؟ چرا در تصادف خود زندگی می کنید؟ من نمی دانم چرا شما این را می خواهید. من نمیدانم چکار خوبی انجام میدهم چه اتفاقی افتاده؟ @ Antonio با ریکاردو حتی بعد از مرگش همچنان مجذوب خودش می شود و تلاش می کند تا در مورد او اطلاعاتی کسب کند. این باعث می شود او به یادگیری درباره ی الیان فریتس، همسر ریکاردو، داوطلب سابق صلح صلیح از ایالات متحده که در مدت کوتاهی قبل از ریکاردو در یک تصادف در هواپیما، فوت کرد. او با ریکاردو و الیین دختر مایا ملاقات می کند، که بسیاری از تاریخ پدرش را پر می کند. هر دو آنتونیو و مایا از دهه 1980 در کلمبیا، زمان پابلو اسکوبار و تمام کارتل های مواد مخدر زندگی می کردند. این نیز ترس را به هر دو آنها وارد می کند و آنها به یاد می آورند زمانی که مردم به هر دلیلی از خانه هایشان رنج می برند. این تاریخ مشترک آنها را به هم نزدیک می کند و برای اولین بار آنتونیو احساس می کند و با شخص دیگری ارتباط برقرار می کند. ازدواج او از هم پاشیده است اما با مایا ارتباط دارد. عنوان رمان بسیار مناسب است. چیزهایی در همه جا سقوط می کنند هواپیمای ایلین سقوط می کند به عنوان کوهستان و به زمین می افتد. ریکاردو از یک گلوله ای که زندگی اش را متوقف می کند می افتد. کلمبیا از سال ها و ترس از کارتل های مواد مخدر و تأثیر آن بر زندگی مردم آن افتاده است. آنتونیو از یک گلوله و آسیب روانی آن پس از آن می افتد. مایا از مرگ هر دو والدینش میمیرد و یتیم را ترک می کند. زندگی ریکاردو پس از آنکه هواپیما خود را به قاچاق رسانده و به زندان افتاده، از بین می رود. این کتاب همچنین دارای یک پیام دیگر است که: \"هیچ کسی که به اندازه کافی بلند می شود می تواند شگفت زده شود که زندگینامه خود را با رویدادهای دور، توسط اراده های دیگر مردم، با مشارکت کم و یا غیرمستقیم از تصامیم خود، بوجود آورده است. این اتفاق می افتد زمانی که پدر ریکاردوس یک کودک بود و در نتیجه آن تصادف پدر پدر Ricardos به شدت زخم شده است. این رویداد کاتالیزور برای ریکاردو است که مایل به پرواز است و یک خلبان است، راهی برای رسیدن به آسمان. او در طی جنگ علیه مواد مخدر در زندان برای حمل کوکائین و ماری جوانا به ایالات متحده به سر می برد. هنگامی که او سرانجام از زندان بیرون می آید، قصد دارد با الین همکاری کند اما سقوط هواپیما را نابود می کند و آنها هرگز دوباره ملاقات نمی کنند. این رمان زیبایی نوشته شده است که توسط آن مکلین به خوبی ترجمه شده از اسپانیایی است. آن را کاملا جریان می دهد و اصطلاحات به دقت ارائه می شوند و هیچ بخشی از کتاب به نظر نمی رسد. بین Vasquez و McClean، آنچه که ما داریم، هیچ چیز از یک شاهکار نیست، یک کتاب است که به داستان یکی از مردان جستجو برای حقیقت و تاریخچه کشور می پردازد، آن را از دهه به دهه حرکت می کند.
مشاهده لینک اصلی
خیلی خوب این رمان کلمبیا خوان گابریل Vásquez. مرگ، در رمان ایگناتیوس از hipopótamos که باغ سابق zoológico پابلو اسکوبار، à © تن برای داستان آنتونیو Yammara و دوستی خود را با ریکاردو لاورده فرار کرده بودند. بیش از یک داستان از عشق، à © داستان از آرمان گرایی جوانان در سپاه صلح ایالات متحده کلمبیا، عبور ماری جوانا tráfico در نهایت برای ترس از geraçà £ آنچه شما آموخته اند برای زندگی با قاچاق مواد مخدر و قتل های دائمی. یک رکورد با معابر بسیار زیبا و شیرین و در عین حال غم انگیز، مشخص شده توسط تنهایی £ OE سودا، به خوبی توسط ترجمه واسکو Gato.A پرتغالی پوشش این رمان در نامربوطی در £ دوستی عجیب و غریب و مختصری از دو مرد، که ملاقات به بازی اسیر بیلیارد
مشاهده لینک اصلی
من اعتقاد ندارم که من یک کتاب جالب تر را خوانده ام. استاد دانشگاه با مردی در یک اتاق بیلیارد دیدار می کند و آشنایی می یابد. دوستانی دقیقا از آنجایی که هرگز زندگی و یا این داستان ها را به اشتراک نمی گذارند، اما آشنایان می توانند چندین دور از بیلیارد و کمی رم را به اشتراک بگذارند. اتفاقات رخ می دهد. من به شما نمی گویم که چه اتفاقی می افتد، زیرا هر چیزی که اتفاق می افتد، به شیوه ی خود غیر قابل توضیح است و شما فقط می خواهید بدانید که چرا ... و سپس چیز دیگری اتفاق می افتد که ممکن است متصل شود و دوباره می خواهید بدانید چرا. چیزهایی که به سادگی در اطراف شما سقوط می کنند و شما به آسمان نگاه می کنید تا آن را حس کنید. این همان شیوه ای است که کل کتاب نوشته شده است و در صفحات آن، تاریخ کلمبیا مدرن است که از طریق لنز کسانی که بزرگ شده اند در 80 سالگی Medallin و هرگز نمی دانستند که آیا آنها یا عزیزانشان در پایان روز به خانه می رسند. این یک کتاب درباره زندگی است که در شرایط غیر قابل توضیح و خطرناک زندگی کرده است. کتاب کاملا شگفت انگیز است. من صادقانه نمی توانم خواندن را متوقف کنم در نهایت، چیزهایی را در سطوح مختلف درک می کنم و هنوز هم تعجب می کنم که چرا ...
مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب صدای افتادن اشیا
برای آشنایی با نثر و متن کتاب بخش کوچکی از فینالهی فصل اول را بخوانید:
...از دو کوچه گذشتیم بیآنکه کلامی حرف بزنیم. نگاهمان به سنگفرش ترکخوردهی پیادهرو بود یا به تپههای سبز سیر در دوردست که درختان ئوکالیپتوس و تیرکهای تلهفون، مثل فلسهای تمساح خیلا، بر آنها دیده میشد. وقتی وارد شدیم و از پلههای سنگی بالا رفتیم لاورده پا سست کرد که من پیش بروم. اولینبار بود همچو جایی میآمد و مختصات رفتار متناسب را نمیدانست. تردیدش به تردید حیوانی میمانست که در موقعیتی خطرناک گرفتار شده باشد. در اتاق مبله دو دانشآموز دبیرستانی، دو نوجوان که باهم چیزی میشنیدند و گاهگاه به هم نگاه میکردند و هرزه میخندیدند و مردی با کتوشلوار و کراوات و کیفدستی چرمی رنگورورفته بر زانواناش دیدیم که بیشرمانه خروپف میکرد. خواستهمان را برای زن پشت میز توضیح دادم. هویدا بود زن به درخواستهای عجیبی ازایندست عادت دارد. چشم ریز کرد بلکه من را بشناسد یا متوجه شد پیشتر بارها آنجا آمدهام و بعد دستاش را پیش آورد و گفت:
«عرض کنم که... چی میخواین گوش بدین؟»
لاورده مثل سربازی که تفنگاش را بهنشانهی تسلیم واگذار میکند نوار را به او داد. لکههای گچ چوب بیلیارد بر انگشتهاش کاملاً هویدا بود. رفت و پشت میزی نشست که زن به او نشان میداد. هیچوقت او را اینقدر حرفشنو و فروتن ندیده بودم. هدفون بر گوش گذاشت، تکیه داد و چشمهاش را بست. من هم در این میان پی چیزی بودم که مشغولاش شوم تا زمان بگذرد. دستانام چنان مجموعهی اشعار سیلوا را برگزید که انگار هیچ قصدی در انتخاب آن نداشتم (شاید جشن سالگشت به شکلی خرافاتگونه بر من اثر گذاشته بود). نشستم، هدفون برداشتم و با حس عبور از زندگی حقیقی یا نزدیکتر شدن به زندگی حقیقی، حس آغاز زندگی در بعدی دیگر، آن را بر گوشام گذاشتم. وقتی «شبانه» شروع شد، وقتی صدایی ناشناس ـ صدایی باریتون که با اجرای نمایشی پهلو میزد ـ اولین خط شعر را بازخواند که همهی کلمبیاییها دستکم یکبار خواندهاند، متوجه شدم ریکاردو لاورده گریه میکند. صدای باریتون با همنوازی پیانو گفت «شبی عطرآگین» و ریکاردو لاورده که اینها را نمیشنید در چندقدمی من پشت دستاش را و بعد کل آستیناش را به چشماش کشید، «با زمزمهها و آوای موسیقی پرواز بالها». شانههای ریکاردو لاورده لرزیدن گرفت و سرش فرو افتاد، دستاناش را مثل کسی که دعا میکند بههم جفت کرد. سیلوا به صدای باریتون نمایشی گفت «سایهی تو، سست و نزار، سایهی من، قامتگرفته از نور ماه». نمیدانستم به لاورده نگاه بکنم یا نکنم، او را در غماش تنها بگذارم یا بروم و جویای احوالاش شوم. یادم هست بهخودم گفتم خوب است دستکم هدفون را از گوشام بردارم و با این کار، مثل بقیهی اتفاقاتی که آشنایی من و لاورده را رقم زده بود، بیحرفزدن او را به گفتوگو با خودم وا دارم. یادم هست این کار را نکردم و در سکوتی ایمن شنیدن شعرخوانی را پی گرفتم که در آن مالیخولیای شعر سیلوا بیاینکه خطری ایجاد کند غمگینام میکرد. حس میکردم غم لاورده غمی خطرناک است، نگران محتوای این غم بودم اما بهفراست خوددار ماندم و پیش نرفتم که ببینم چه شده است. زنی را که لاورده منتظرش بود، ناماش را، بهخاطر نداشتم و او را با حادثهی ئل دیلوویو مرتبط نمیدیدم، اما در صندلیام ماندم و هدفون را بر گوش نگه داشتم و تلاش کردم در غم لاورده دخالت نکنم. حتا چشمام را بستم که نگاه خیرهی ناخواسته و ناجورم مایهی آزارش نشود، بلکه در شلوغی این محل عمومی مختصر حریمی خصوصی برای خود دستوپا کند. در سرم، و تنها در سرم، سیلوا گفت: «و حالا سایهیی کشیده و یکتا بودند.» در دنیای درونیام، سرشار از صدای باریتون و کلمات سیلوا و موسیقی شلوغ پیانو که کلمات را در میان میگرفت، زمانی گذشت که در حافظهام کشدار میشود. کسانی که به شنیدن شعر عادت دارند میدانند این حالت چهگونه رخ میدهد: زمان مثل مترونوم گرفتار خطوط شعر میشود و در همان حال مثل زمان در خواب منبسط و مایهی پراکندگی و سردرگمی میشود.
وقتی چشم باز کردم لاورده رفته بود.
هنوز هدفون بر گوشام بود وقتی پرسیدم: «کجا رفت؟» صدا بیشازحد بلند بود و واکنش مضحک من برداشتن هدفون و تکرار پرسش بود، انگار که خیال کرده باشم زن پشت میز بار اول سوآلام را نشنیده است.
پرسید: «کی؟»
گفتم: «دوستام.» اولینبار بود که لاورده را دوست خودم میخواندم و احساس مسخرهیی سراغام آمد: نه! لاورده دوست من نبود. «آقایی که اونجا نشسته بود.»
زن گفت: «آهان! نمیدونم. چیزی نگفتن.» بعد رو برگرداند و جوری بیاطمینان تجهیزات صوتی را وارسی کرد که انگار من به کار او اعتراض کردهام. بعد گفت: «من نوارو بهشون پس دادم. میتونین از خودشون بپرسین.»
از اتاق بیرون آمدم و سردستی ساختمان را جستوجو کردم. خانهی آخرین روزهای زندگی خوزه آسونسیون سیلوا حیاطخلوتی در میانه داشت مستقل از راهروهایی با پنجرههای باریک شیشهیی که در زمان زندگی شاعر وجود نداشت و حالا برای بازدیدکنندگان سرپناه باران بود. صدای قدمهام در آن راهروهای ساکت طنینی نداشت. لاورده نه در کتابخانه بود، نه بر نیمکتهای چوبی نشسته بود و نه در اتاق کنفرانس بود. حتماً رفته بود. طرف در ِباریک خانه رفتم، از برابر نگهبانی با ئونیفورم قهوهیی گذشتم که مثل اوباش فیلمها کلاه کج گذاشته بود، از اتاقی که صد سال پیش شاعر در آن به سینهی خود شلیک کرده بود گذشتم و وقتی وارد خیابان چهاردهم شدم دیدم خورشید پس ِساختمانهای بولوار هفتم پنهان شده است، دیدم چراغبرقهای زردرنگ خیابان انگار که خجالت کشیده باشند یکییکی روشن میشوند و بعد ریکاردو لاورده را با بارانی بلند و سر فروافتاده دیدم که دو کوچه جلوتر میرفت و به همین زودی جلو باشگاه بیلیارد رسیده بود. به خودم گفتم: «و حالا سایهیی کشیده و یکتا بودند.» این خط از شعر بیدلیل به ذهنام آمد و در همان حال موتورسیکلتی دیدم که تا آن لحظه بیحرکت بر پیادهرو مانده بود. شاید بهایندلیل دیدماش که دو سوارش اصلاً ذرهیی تکان نخورده بودند. پای آنکه پشت نشسته بود تا رکاب موتور بالا آمد و دستاش در نیمتنهاش پنهان شد. هردو کلاه ایمنی سرشان کرده بودند و آفتابگیر ِچهرهپوش ِهردو سیاه بود: چشم مستطیلی بزرگی بود در سری بزرگ.
بهفریاد بر لاورده بانگ زدم، اما نه بهایندلیل که میدانستم همالان چه اتفاقی براش خواهد افتاد، نه بهایندلیل که میخواستم به او هشدار بدهم، فقط میخواستم به او برسم، حالاش را بپرسم و بلکه به او کمک کنم. اما لاورده صدای من را نشنید. قدمهام را بلندتر برمیداشتم و از لابهلای عابران پیادهرو تنگ پیش میرفتم و کنار خیابان میرفتم که اگر لازم شد سریعتر بروم، وارد خیابان شوم و ناخواسته با خود میگفتم: «و حالا سایهیی کشیده و یکتا بودند.» یا نمیگفتم بلکه مثل جرنگهیی که در سرمان میشنویم و نمیتوانیم نشنویم تحملاش میکردم. در گوشهی بولوار چهارم اتوموبیلها در شلوغی ترافیک دم غروب آرامآرام در خیابان ِیکخطه پیش میرفتند و وارد خیمهنس میشدند. جلو یک اوتوبوس سبز، که همانجا چراغهاش را روشن کرد و گردوغبار خیابان و دود اگزوزها و اولین قطرههای ریز باران را مرئی کرد، فضا یافتم که از خیابان رد شوم. وقتی به لاورده رسیدم، یا آنقدر به او نزدیک شدم که ببینم شانههای بارانیاش بر اثر بارش باران تیرهتر دیده میشود، به باران فکر میکردم و به یافتن سرپناه. گفتم: «همهچی درس میشه.» حرفی یاوه بود چون نمیدانستم همهچیز اصلاً چه هست، چه برسد به اینکه درست میشود یا نمیشود. ریکاردو با چهرهیی بههمپیچیده از درد به من نگاه کرد و گفت: «ئهلهنا هم توش بود.» پرسیدم: «تو چی؟» جواب داد: «تو هواپیما!» یک آن گیج شدم و خیال کردم نام آئورا ئهلهنا است، ئهلهنا را با چهره و شکم برآمدهی آئورای باردار دیدم و گمان میکنم در آن لحظه احساسی تازه تجربه کردم که ترس نبود، هنوز ترس نشده بود، اما بسیار به ترس شبیه بود. بعد دیدم موتورسیکلت مثل اسبی جفتکپران به خیابان پرید، دیدم شتابناک مثل توریستی که پی نشانی میگردد نزدیک شد و درست در لحظهیی که بازوی لاورده را گرفتم، در لحظهیی که دستام به آرنج آستین چپ بارانیاش چسبید، سرهای بیچهره به ما نگاه کردند. تپانچهشان، بیتعارف و بیتشریفات مثل دستی فلزی، ما را نشانه گرفت و دو تیر شلیک شد. صدای شلیک را شنیدم و لرزهیی آنی در هوا احساس کردم. یادم هست قبل ِاینکه ناگهان وزن تمام بدنام را احساس کنم دستام را بالا بردم که سپر سرم باشد. پاهام سست شده بود و نگهام نمیداشت. لاورده بر زمین افتاد و من با او افتادم. دو بدن بیصدا بر زمین افتاد و مردم فریاد کشیدند و صدای زنگ و همهمه در گوشام بلند شد. مردی کنار بدن لاورده آمد بلکه او را بلند کند و یادم هست وقتی دیگری سراغ من آمد که به من کمک کند غافلگیر شدم. گفتم یا یادم میآید گفتم من خوب ام! چیزیام نشده است! خوابیده بر زمین دیدم کسی میان خیابان پرید، مثل کشتیشکستهها دست تکان داد و جلو وانتی سفید که به کنج خیابان میپیچید ایستاد. چندبار نام ریکاردو را به زبان آوردم. گرمایی در شکمام احساس کردم و به خودم گفتم نکند خودم را خیس کردهام، اما بیدرنگ فهمیدم آنچه تکپوش خاکستریام را خیس کرده ادرار نیست. کمی بعد بیهوش شدم اما آخرین تصویری که بهروشنی در ذهنام مانده است تصویر بدنام است که به هوا بلند شد و تصویر مردانی که جهدکنان من را، مثل سایهیی کنار سایهی دیگر، کنار لاورده پشت وانت گذاشتند و لکهی خونی کف وانت ماند که در آن ساعت، با آن نور کم، به سیاهی آسمان شب بود.
http://www.vandadjalili.com/article/7/
http://www.cheshmeh.ir/book/صدای-افتا...
خرید کتاب صدای افتادن اشیا
جستجوی کتاب صدای افتادن اشیا در گودریدز
مشاهده لینک اصلی
من از این کتاب فوق العاده لذت بردم. این پوشش آن را به عنوان @ ظاهر دقیق جنگ های مواد مخدر در کلمبیا توصیف می کند، بنابراین من این توضیحات را ترک می کنم. داستان های شخصی که در اطراف این موضوع مرکزی بافته شده عمیق، حرکتی و معناداری است. من عاشق پرویز زیبا و منحصر به فرد و تصاویری که توسط نوشتار مطرح شده بود را دوست داشتم. من همچنین به بررسی موضوعات اصلی رمان ها علاقه داشتم: ماهیت حافظه و پشیمانی چیست؟ آیا ما واقعا کنترل معنی دار زندگی ما داریم؟ چگونه تصمیم گیری می کنیم و چگونه با پیامدهای آن مقابله کنیم؟ صدای چیزهایی که در حال سقوط بود، به من یک تجربه خواندن متفکرانه و عمیقا احساس کرد. من آن را خیلی دوست داشتم
مشاهده لینک اصلی
آنتونیو یامارا استاد حقوق در بوگوتا، کلمبیا است. او پس از کار با بیلیارد بازی را آزاد می کند. در سالن بیلیارد او با ریکاردو لارده، مردی که در 19 سال زندان بوده است، ملاقات می کند. او یک راز به آنتونیو و دیگران است. آنچه که او در زندان بود، ناشناخته است، اما این عبارت در کتاب منتشر شده است، او باید چیزی را انجام دهد. @ آنتونیو تلاش می کند تا ریکاردو را بهتر بشناسد و با او سر و کار دارد. این به یک مصیبت پایان می رسد زمانی که دو مرد در موتور سیکلت تفنگ ریکاردو پایین و او را بکشند. در جریان تیراندازی ریکاردو، آنتونیو توسط یک گلوله ای که از طریق روده اش می رسد، به سختی ستون فقرات خود را از دست می دهد و در استخوان لگنش فرود می آید. او برای چندین ماه از کوسه ها استفاده می کند. مهمتر از آسیبهای جسمی او، روانشناسی اوست. او با ترس و هراس در مورد همه چیز و هر کس پر می شود و یک مورد کامل از اختلال استرس پس از ضربه روانی دارد. او با کابوس، توهم، توهم، پارانویا، ترس و عدم امکان حفظ یک رابطه سالم با شریک زندگی خود، اورا و فرزندش لتیسیا رنج می برد. در حال حاضر نزدیک بودن خود را برای او غیر ممکن می سازد، زیرا او در سر خود زندگی می کند و خود را با ترس های خود محاصره می کند. Aura نمی داند PTSD و به آنتونیو می گوید: \"این بیش از سه سال بوده است. چرا شما نمی خواهید این کار را بکنید؟ چرا در تصادف خود زندگی می کنید؟ من نمی دانم چرا شما این را می خواهید. من نمیدانم چکار خوبی انجام میدهم چه اتفاقی افتاده؟ @ Antonio با ریکاردو حتی بعد از مرگش همچنان مجذوب خودش می شود و تلاش می کند تا در مورد او اطلاعاتی کسب کند. این باعث می شود او به یادگیری درباره ی الیان فریتس، همسر ریکاردو، داوطلب سابق صلح صلیح از ایالات متحده که در مدت کوتاهی قبل از ریکاردو در یک تصادف در هواپیما، فوت کرد. او با ریکاردو و الیین دختر مایا ملاقات می کند، که بسیاری از تاریخ پدرش را پر می کند. هر دو آنتونیو و مایا از دهه 1980 در کلمبیا، زمان پابلو اسکوبار و تمام کارتل های مواد مخدر زندگی می کردند. این نیز ترس را به هر دو آنها وارد می کند و آنها به یاد می آورند زمانی که مردم به هر دلیلی از خانه هایشان رنج می برند. این تاریخ مشترک آنها را به هم نزدیک می کند و برای اولین بار آنتونیو احساس می کند و با شخص دیگری ارتباط برقرار می کند. ازدواج او از هم پاشیده است اما با مایا ارتباط دارد. عنوان رمان بسیار مناسب است. چیزهایی در همه جا سقوط می کنند هواپیمای ایلین سقوط می کند به عنوان کوهستان و به زمین می افتد. ریکاردو از یک گلوله ای که زندگی اش را متوقف می کند می افتد. کلمبیا از سال ها و ترس از کارتل های مواد مخدر و تأثیر آن بر زندگی مردم آن افتاده است. آنتونیو از یک گلوله و آسیب روانی آن پس از آن می افتد. مایا از مرگ هر دو والدینش میمیرد و یتیم را ترک می کند. زندگی ریکاردو پس از آنکه هواپیما خود را به قاچاق رسانده و به زندان افتاده، از بین می رود. این کتاب همچنین دارای یک پیام دیگر است که: \"هیچ کسی که به اندازه کافی بلند می شود می تواند شگفت زده شود که زندگینامه خود را با رویدادهای دور، توسط اراده های دیگر مردم، با مشارکت کم و یا غیرمستقیم از تصامیم خود، بوجود آورده است. این اتفاق می افتد زمانی که پدر ریکاردوس یک کودک بود و در نتیجه آن تصادف پدر پدر Ricardos به شدت زخم شده است. این رویداد کاتالیزور برای ریکاردو است که مایل به پرواز است و یک خلبان است، راهی برای رسیدن به آسمان. او در طی جنگ علیه مواد مخدر در زندان برای حمل کوکائین و ماری جوانا به ایالات متحده به سر می برد. هنگامی که او سرانجام از زندان بیرون می آید، قصد دارد با الین همکاری کند اما سقوط هواپیما را نابود می کند و آنها هرگز دوباره ملاقات نمی کنند. این رمان زیبایی نوشته شده است که توسط آن مکلین به خوبی ترجمه شده از اسپانیایی است. آن را کاملا جریان می دهد و اصطلاحات به دقت ارائه می شوند و هیچ بخشی از کتاب به نظر نمی رسد. بین Vasquez و McClean، آنچه که ما داریم، هیچ چیز از یک شاهکار نیست، یک کتاب است که به داستان یکی از مردان جستجو برای حقیقت و تاریخچه کشور می پردازد، آن را از دهه به دهه حرکت می کند.
مشاهده لینک اصلی
خیلی خوب این رمان کلمبیا خوان گابریل Vásquez. مرگ، در رمان ایگناتیوس از hipopótamos که باغ سابق zoológico پابلو اسکوبار، à © تن برای داستان آنتونیو Yammara و دوستی خود را با ریکاردو لاورده فرار کرده بودند. بیش از یک داستان از عشق، à © داستان از آرمان گرایی جوانان در سپاه صلح ایالات متحده کلمبیا، عبور ماری جوانا tráfico در نهایت برای ترس از geraçà £ آنچه شما آموخته اند برای زندگی با قاچاق مواد مخدر و قتل های دائمی. یک رکورد با معابر بسیار زیبا و شیرین و در عین حال غم انگیز، مشخص شده توسط تنهایی £ OE سودا، به خوبی توسط ترجمه واسکو Gato.A پرتغالی پوشش این رمان در نامربوطی در £ دوستی عجیب و غریب و مختصری از دو مرد، که ملاقات به بازی اسیر بیلیارد
مشاهده لینک اصلی
من اعتقاد ندارم که من یک کتاب جالب تر را خوانده ام. استاد دانشگاه با مردی در یک اتاق بیلیارد دیدار می کند و آشنایی می یابد. دوستانی دقیقا از آنجایی که هرگز زندگی و یا این داستان ها را به اشتراک نمی گذارند، اما آشنایان می توانند چندین دور از بیلیارد و کمی رم را به اشتراک بگذارند. اتفاقات رخ می دهد. من به شما نمی گویم که چه اتفاقی می افتد، زیرا هر چیزی که اتفاق می افتد، به شیوه ی خود غیر قابل توضیح است و شما فقط می خواهید بدانید که چرا ... و سپس چیز دیگری اتفاق می افتد که ممکن است متصل شود و دوباره می خواهید بدانید چرا. چیزهایی که به سادگی در اطراف شما سقوط می کنند و شما به آسمان نگاه می کنید تا آن را حس کنید. این همان شیوه ای است که کل کتاب نوشته شده است و در صفحات آن، تاریخ کلمبیا مدرن است که از طریق لنز کسانی که بزرگ شده اند در 80 سالگی Medallin و هرگز نمی دانستند که آیا آنها یا عزیزانشان در پایان روز به خانه می رسند. این یک کتاب درباره زندگی است که در شرایط غیر قابل توضیح و خطرناک زندگی کرده است. کتاب کاملا شگفت انگیز است. من صادقانه نمی توانم خواندن را متوقف کنم در نهایت، چیزهایی را در سطوح مختلف درک می کنم و هنوز هم تعجب می کنم که چرا ...
مشاهده لینک اصلی